I Said I Don't Fucking Know
I Said I Don't Fucking Know

I Said I Don't Fucking Know

Here we go again

دوباره اینجام. روز اول قطعی برام مهم نبود چندان، روز دوم وصل شدم و امروز هم وصل بودم تا الان که قطع شدم. پس اینجام.

خسته‌م از این وضعیت. 

یک زندگی لعنتی عادی چیه که نمی‌تونیم داشته باشیم؟ 


مزایای منزوی بودن

دیشب نشستم و یک‌نفس کتاب «مزایای منزوی بودن» رو خوندم. قبلا فیلمش رو دیده بودم و دوستش داشتم، ولی کتابش رو نخونده بودم. از حالت نامه‌نگاری‌ای که داشت خوشم نیومده بود.

با وجودی که فیلم رو دیده بودم و در حین خوندن، صحنه‌های فیلم برام تکرار می‌شد، باز هم پایان غافلگیرم کرد. انتظار اون اتفاقی که برای چارلی افتاده بود رو نداشتم. انتظار اینکه دلیل همه اینا اون باشه نداشتم. 

فکر می‌کنم چارلی توی فیلم نرمال‌تر از چارلی توی کتاب بود. توی کتاب به وضوح منظور بقیه از «غیرعادی» بودنش رو می‌فهمیدم، اما توی فیلم به جز چند صحنه که حمله بهش دست داد، نمی‌تونستم بفهمم که مشکل خاصی داره. انگار فیلم سعی کرده بود تمرکزش رو روی یه چیز دیگه بذاره. 

به هر‌حال، جالب بود.

One call away

یه بار که نمی‌دونم از چی بهش نق زده بودم، این آهنگ رو برام فرستاد. One call away از Charlie Puth. می‌خواست بهم یادآوری کنه که من فقط یه تماس ازت دورم. یه تماس و من کنارتم. 

این روزها رو پیش‌بینی نمی‌کردی عزیزم...

Hi...

دوباره برگشتم اینجا...توی زمانی متفاوت از موقعی که اینجا رو ساختم و به دلیلی کاملا یکسان

نت ملی شده

برخلاف قبل این‌بار عصبانی و بی‌قرار نیستم، حتی با اینکه دلیل خوبی برای اینکه عصبانی و بی‌قرار باشم دارم

وجود کسی که نمی‌تونه باهام تماس بگیره و ازم خبری نداره چون توی دنیای آزاد زندگی می‌کنه

احتمالا ترسیده، دلش برام تنگ شده، پنیک زده، به هزار احتمال فکر می‌کنه و من رو احمق خطاب می‌کنه که چرا سیم‌کارتم رو‌ شارژ نکردم تا بتونه بهم زنگ بزنه

دیروز که عملا هیچ چیز کار نمی‌کرد، بنابراین نشستم و کتاب «زندگی نامرئی ادی لارو» که از قبل دانلودش کرده بودم رو خوندم. مامان بهم گفت که باهاش برم خونه مادربزرگ ولی حوصله نداشتم. 

دلم برای Lads تنگ شده. برای sky پلی دادن تنگ شده. سومین قهوه امروزم رو هم خوردم و اگه چهارمی رو بخورم سردرد می‌شم. با این حال هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. 

حتی حوصله زبان خوندن رو هم ندارم. 

...

وقتی برای یه پستی ذوق دارم و انقدر سنگ جلوی پام میندازی که نتونم پستش کنم ازت متنفر میشم بلاگ‌اسکای

177

چرا به‌جای اینکه ما جنبه‌مون رو بالا ببریم شما شعورتون رو بالا نمی‌برید؟

175

کاش این مقدار از شعوری که من موقع نوشتن توی یه وبلاگ خصوصی که هیچکس رمزشو نداره بخرج می‌دادم رو بقیه یه درصدش رو استفاده می‌کردن..فقط یه درصد. دنیا قطعا جای بهتری میشد.

Chances

یه دوره‌ای قرار بود با این آهنگ یه فن‌فیکِ zen x mc بنویسم...

ولی خب حسش رفت.


و تو تازه اینو فهمیده باشی

داشتن یه دوستی که به مردم به چشم نمونه‌ی آزمایشگاهیش نگاه کنه چه حسی داره؟

168

خب، یوتیوب امشب برام بدون فیلترشکن باز شد :))

امیدوارم همیشگی باشه