دیگر نه شاد بودم نه ناشاد
این نیز بگذرد
این تنها عبارتیست که در دوزخ آدمیان به درستی آن رسیدهام.
این نیز بگذرد.
خوشحالم که دوباره میبینمتون
واقعا اینجا رو به بلاگ ایکس ترجیح میدم هرچند محیط اونجا بروزتر بود
از شعر خوشم نمیاد. با اینکه هم توی دبیرستان و هم توی دانشگاه ادبیات خوندم، ولی از شعر خوشم نمیاد. در واقع مشکلم با «سخن موزون بدون آهنگ پسزمینه»ـست. به نظرم وقتی یکی شعر میخونه، بدون هیچ آهنگی در زمینه، یهجورایی خشکه.
مهم نیست به هر حال.
با وجودی که از شعر خوشم نمیاد، اما حافظ شاعر موردعلاقمه. پیشنهاد میکنم وقتی اینترنت وصل شد و گنجور بالا اومد برید تو قسمت اشعار حافظ و توی کامنتها بگردید دنبال کامنت یک نفر که اسمش یادم نیست، ولی همیشه کامنتهای طولانی میگذاره و کل شعر رو تفسیر میکنه. عاشقش میشید.
زمان تحصیل یه استادی داشتیم که میگفت: «شما هیچوقت نمیتونید بفهمید حافظ داره از چی حرف میزنه. ممکنه وقتی شعرش رو میخونید فکر کنید که میفهمید منظورش چیه، اما خیر. معنی در پس معنیه. چون هیچکس نمیدونه اون لحظه تو ذهن حافظ واقعا چی میگذشته.»
جالب اینه که زمان تحصیل من کتابهای اکثر شعرا رو خریدم چون جزوی از درس بود، ولی دیوان حافظ رو نخریدم -ــ- یعنی حتی یه شاهنامه هم خریدم، ولی دیوان حافظ که موردعلاقهم بود نه -ــ- چرا؟ احتمالا به این خاطر که دوست صمیمی م که کنارم مینشست دیوان رو داشت و استادمون هم هفتهای یه بیت رو تفسیر میکرد پس نیازی نمیدیدم.
حرف از استاد شد -ــ- یاد اون خاطرهای افتادم که استاد ازم یه سوال پرسید و احمقانهترین جواب رو دادم چون اون تایم درس مربوط بهش رو پاس نکرده بودم -ــ- این منو میسوزونه که استاد خفنی بود. هنوز هم پوزخندش یادمه.
تا کجا میبرد این نقش به دیوار مرا؟
تا بدانجا که فرو میماند
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.
لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَریـست
که درین کاشی کوچک متراکم شده است
میبرد جانب فرغانه و فرخار مرا.
گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،
شعلۀ آتشِ کَرکوی و سرودِ زرتشت
پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم
مینمایند درین آینه رخسار مرا.
این چه حُزنیـست که در همهمۀ کاشیهاست؟
جامه سوگ سیاووش به تن پوشیدهـست
این طنینی که سُرایند خموشیها
از عمق فراموشیها
و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.
تا کجا میبرد این نقش به دیوار مرا؟
تا درودی به " سمرقند چو قند"
و به رودِ سخن رودکی آن دم که سرود:
« کس فرستاد به سرّ اندر عیار مرا. »
شاخ نیلوفرِ مَرو است گََهِ زادن مهر
کز دل شطِّ روان شنها
میکند جلوه، ازین گونه، به دیدار مرا.
سبزی سروِ قد افراشته کاشمرست
کز نهان سوی قرون
میشود در نظر این لحظه پدیدار مرا.
چشم آن « آهوی سرگشته کوهی »ـست هنوز
که نگه میکند از آن سوی اعصار مرا
بوتۀ گندم روییده بر آن بام سفال
بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است
که به یاد آورَد از فتنۀ تاتار مرا.
نقش اسلیمیِ آن طاقنماهای بلند
واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ
میشود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا.
وان کتیبه که بر آن نامِ کس از سلسلهای
نیست پیدا و خبر میدهد از سلسله کار مرا.
کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان
گسترانیده شکوهی به موازات اَبد
روی آن پنجره با زینتِ عریانیهاش
که گذر میدهد از روزنِ اسرار مرا.
عجبا کز گذر کاشیِ این مَزگِتِ پیر
هوس « کوی مغان است دگر بار مرا »
گرچه بس ناژوی واژونه
در آن حاشیهاش
مینماید به نظر،
پیکر مزدک و آن باغِ نگونسار مرا.
در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن
میروم سوی قرونی که زمان برده ز یاد
گویی از شهپرِ جبریل در آویختهام
یا که سیمرغ گرفتهـست به منقار مرا.
تا کجا میبرد این نقشِ به دیوار مرا؟
تا بدانجا که فرو میمانَد،
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.
"شفیعی کدکنی"
دیروز هنگام گشت و گذار بین کتابهای طاقچه بینهایت، چشمم خورد به یه کتاب با یه عنوان جالب: «واژهنامه حزنهای ناشناخته»
کتاب اومده برای احساساتی که گاها اونا رو تجربه میکنیم و اسمی براش وجود نداره، اسمی ساخته.
اولش به نظرم جالب اومد، بعد یکمش رو که خوندم به نظرم احمقانه اومد. چه اصراریه که بخوایم برای احساسی که میشه اون رو توصیف کرد، یه اسم عجیب و غریب ترکیبی از کلمات مختلف بسازیم؟
مثلا من میتونم بگم «بودن توی خونه وقتی بیرون طوفانه، یه حس آرامش خاصی داره» تا بخوام بگم من احساس chrysalism دارم (سه بار موقع نوشتنش چک کردم ببینم درست نوشتم یا نه)
بعد این خوبه، کلمات دیگه حتی آهنگ قشنگی هم ندارن در حالی که احساسی که توصیف میکنن، لیاقت یه کلمه زیبا رو داره.
یه انیمه رو شروع کردم. Ikoku Nikki. بار قبل که نت قطع شد ۱۰ تا کتاب خوندم، الان اما حوصله هیچ کتابی رو ندارم.
برعکس من، خواهرم داره طاقچه رو شخم میزنه. هر روز که سر میزنم میبینم چند تا کتاب صوتی جدید به بخش کتابهای من اضافه شده. خوبه که حداقل یه استفادهای از این اشتراک میشه.
دارم خودم رو مجبور میکنم بنویسم چون حوصلهم سر رفته و نمیدونم چه کار دیگهای میشه کرد. اومدم خونه مادربزرگ (این چهارمین روز متوالیه که با مامان میام اینجا، چون از موندن تو خونه میترسم) و چیزی برای سرگرمی نیست. خوابم میاد و دو ساعت دیگه مونده تا بریم خونه. کاش حداقل این احمق میومد خونه و ادامه بازیمون رو میرفتیم.
دلم برای تردز تنگ شده، برای توییتر و برای تلگرام عزیزم، برای تیک تاک و اون سریالهای احمقانهای که تا تهش رو میدیدم، برای اسکای، برای لدز، برای گوگل و chatgpt عزیزم که همه کوفتی رو میدونه و این روزها حضورش بیشتر نیازه.
۴ تا ۶ هفته، بازه زمانیای هست که برای این جنگ تخمین زدند.
اگه ۶ هفته رو در نظر بگیریم، تا آخر فروردین طول میکشه.
واقعا غیرقابلتحمل هست.
دیشب من صدایی نشنیدم، اما گفتن زدن. صبح با صداش بیدار شدم. دوباره ظهر شروع کردن. عصر اومدم یکم بخوابم باز شروع کردند به زدن. الان هم انقدر صدای پروازش نزدیک بود که نفسم رو حبس کردم تا وقتی دور شد. حس میکردم بالای خونه ما داره پرواز میکنه.
امشب بیشتر و بلندتر از همیشه صدا اومد. ترسناکه. جرئت ندارم بخوابم. دیشب با خودم میگفتم باید خوابم رو درست کنم. شبا زودتر بخوابم. تا دیروقت بیدار نمونم. الان اما جرئت نمیکنم. ترسیدم.
چرا به این جا رسیدیم؟ چرا حس میکنم این سالهای اخیر هیچ وقت چیزی خوب نبوده و همهچیز بدتر و بدتر شده؟ نه فقط شرایط کشور, حتی زندگی خانوادگیمون هم توی این سالهای اخیر پر از اتفاقات بد بوده.
دلم برای مادربزرگ میسوزه. مامان میگفت از صداها میترسه و گریه میکنه. تنها نیست ولی باز هم براش ترسناکه. امشب که صداها از همه بلندتر بود اول یاد اون افتادم.
دیگه حتی تلاشی برای وصلشدن به نت نمیکنم. خستهم.
از آدمهایی که نمیفهمن اینترنت چقدر مهمه هم خستهم. آره من معتاد به اینترنتم و گوه خوریش به کسی نیومده. پول اینترنتم رو خودم میدم و انتظار دارم اینترنت ۲۴ ساعته و هر ثانیه وصل باشه. این چیزیه که توافق شده. آره میدونم جنگه و وضعیت بده و ملت زیر بمبارونن ولی بازم من اینترنت لعنتیم رو میخوام و نمیدونم چرا کسی نمیفهمه که این حق لعنتی منه و سعی میکنن توجیه کنند یا بهم بگن از نت مزخرف ملی و اپلیکیشنهای مزخرف ملی استفاده کنم در حالی که نمیخوام و نمیخوام و نمیخوام. شبیه بچههایی شدم که پا روی زمین میکوبند و جیغ میزنند و لجبازن و همه دلشون میخواد یه سیلی بهشون بزنن اما خسته شدم از درک کردن و صبر کردن و تحمل کردن. میخوام جیغ بزنم و داد بزنم و بگم خسته شدم از این وضعیت کثافتی که داریم.
«لاشه لطیف» رو تموم کردم. انتخاب کتاب مناسبی نداشتم با در نظر گرفتن شرایط فعلی -ـ-
پایانش شوکهم کرد. مارکوس بازیگر خیلی خوبی بود. فکر میکردی اهمیت میده ولی...
اواخر کتاب داشتم بالا میآوردم. بهخصوص اون قسمتی که محصول ناقصشده توی خونه خواهرش رو دید -ـ-
الان نمیدونم چی بخونم. کتابهای طاقچه بینهایت محدوده و هیچ کدوم جذبم نمیکنه. دیروز فیدیبو نصب کردم و دیدم اشتراک سه ماهه داشتم -ـ- یادم نمیاد چیزی خریده باشم. با این حال ازش خوشم نیومد و پاکش کردم.
دیروز ساعت سه نصفهشب صدایی شبیه صدای هواپیما شنیدم. اولش توجه نکردم (داشتم کتاب میخوندم) بعد دیدم زیادی طولانی شد و رفتم توی حیاط. کل خانواده هم اومدن بیرون. چیزی توی آسمون پیدا نبود اما صداش میومد. در نهایت با یه صدای بوووم که چندان هم بلند نبود، آرومآروم دور شد.
چند ساعت پیش به تلگرام وصل شدم و خبری خوندم که جنگ ظاهراً تا دو هفته دیگه ادامه داره. اگه بیشتر طول نکشه.