-
Welcome back
دوشنبه 15 تیر 1405 00:02
خوشحالم که دوباره میبینمتون واقعا اینجا رو به بلاگ ایکس ترجیح میدم هرچند محیط اونجا بروزتر بود
-
وراجیهای نصفهشبی
شنبه 23 اسفند 1404 02:12
از شعر خوشم نمیاد. با اینکه هم توی دبیرستان و هم توی دانشگاه ادبیات خوندم، ولی از شعر خوشم نمیاد. در واقع مشکلم با «سخن موزون بدون آهنگ پسزمینه»ـست. به نظرم وقتی یکی شعر میخونه، بدون هیچ آهنگی در زمینه، یهجورایی خشکه. مهم نیست به هر حال. با وجودی که از شعر خوشم نمیاد، اما حافظ شاعر موردعلاقمه. پیشنهاد میکنم وقتی...
-
هزاره دوم آهوی کوهی
شنبه 23 اسفند 1404 02:00
تا کجا میبرد این نقش به دیوار مرا؟ تا بدانجا که فرو میماند چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا. لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَریـست که درین کاشی کوچک متراکم شده است میبرد جانب فرغانه و فرخار مرا. گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی، شعلۀ آتشِ کَرکوی و سرودِ زرتشت پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم مینمایند درین آینه رخسار...
-
کلمات
جمعه 22 اسفند 1404 02:24
دیروز هنگام گشت و گذار بین کتابهای طاقچه بینهایت، چشمم خورد به یه کتاب با یه عنوان جالب: «واژهنامه حزنهای ناشناخته» کتاب اومده برای احساساتی که گاها اونا رو تجربه میکنیم و اسمی براش وجود نداره، اسمی ساخته. اولش به نظرم جالب اومد، بعد یکمش رو که خوندم به نظرم احمقانه اومد. چه اصراریه که بخوایم برای احساسی که میشه...
-
Nevermind
چهارشنبه 20 اسفند 1404 20:19
یه انیمه رو شروع کردم. Ikoku Nikki. بار قبل که نت قطع شد ۱۰ تا کتاب خوندم، الان اما حوصله هیچ کتابی رو ندارم. برعکس من، خواهرم داره طاقچه رو شخم میزنه. هر روز که سر میزنم میبینم چند تا کتاب صوتی جدید به بخش کتابهای من اضافه شده. خوبه که حداقل یه استفادهای از این اشتراک میشه. دارم خودم رو مجبور میکنم بنویسم چون...
-
روز هشتم جنگ
شنبه 16 اسفند 1404 18:18
۴ تا ۶ هفته، بازه زمانیای هست که برای این جنگ تخمین زدند. اگه ۶ هفته رو در نظر بگیریم، تا آخر فروردین طول میکشه. واقعا غیرقابلتحمل هست. دیشب من صدایی نشنیدم، اما گفتن زدن. صبح با صداش بیدار شدم. دوباره ظهر شروع کردن. عصر اومدم یکم بخوابم باز شروع کردند به زدن. الان هم انقدر صدای پروازش نزدیک بود که نفسم رو حبس کردم...
-
ما و بدبختیهای تمامنشدنی
جمعه 15 اسفند 1404 03:29
امشب بیشتر و بلندتر از همیشه صدا اومد. ترسناکه. جرئت ندارم بخوابم. دیشب با خودم میگفتم باید خوابم رو درست کنم. شبا زودتر بخوابم. تا دیروقت بیدار نمونم. الان اما جرئت نمیکنم. ترسیدم. چرا به این جا رسیدیم؟ چرا حس میکنم این سالهای اخیر هیچ وقت چیزی خوب نبوده و همهچیز بدتر و بدتر شده؟ نه فقط شرایط کشور, حتی زندگی...
-
بالا آوردن
پنجشنبه 14 اسفند 1404 17:51
دیگه حتی تلاشی برای وصلشدن به نت نمیکنم. خستهم. از آدمهایی که نمیفهمن اینترنت چقدر مهمه هم خستهم. آره من معتاد به اینترنتم و گوه خوریش به کسی نیومده. پول اینترنتم رو خودم میدم و انتظار دارم اینترنت ۲۴ ساعته و هر ثانیه وصل باشه. این چیزیه که توافق شده. آره میدونم جنگه و وضعیت بده و ملت زیر بمبارونن ولی بازم من...
-
لاشه لطیف
چهارشنبه 13 اسفند 1404 19:27
«لاشه لطیف» رو تموم کردم. انتخاب کتاب مناسبی نداشتم با در نظر گرفتن شرایط فعلی -ـ- پایانش شوکهم کرد. مارکوس بازیگر خیلی خوبی بود. فکر میکردی اهمیت میده ولی... اواخر کتاب داشتم بالا میآوردم. بهخصوص اون قسمتی که محصول ناقصشده توی خونه خواهرش رو دید -ـ- الان نمیدونم چی بخونم. کتابهای طاقچه بینهایت محدوده و هیچ...
-
Here we go again
دوشنبه 11 اسفند 1404 22:15
دوباره اینجام. روز اول قطعی برام مهم نبود چندان، روز دوم وصل شدم و امروز هم وصل بودم تا الان که قطع شدم. پس اینجام. خستهم از این وضعیت. یک زندگی لعنتی عادی چیه که نمیتونیم داشته باشیم؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1404 01:06
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد این نیز بگذرد این تنها عبارتیست که در دوزخ آدمیان به درستی آن رسیدهام. این نیز بگذرد.
-
مزایای منزوی بودن
دوشنبه 22 دی 1404 16:11
دیشب نشستم و یکنفس کتاب «مزایای منزوی بودن» رو خوندم. قبلا فیلمش رو دیده بودم و دوستش داشتم، ولی کتابش رو نخونده بودم. از حالت نامهنگاریای که داشت خوشم نیومده بود. با وجودی که فیلم رو دیده بودم و در حین خوندن، صحنههای فیلم برام تکرار میشد، باز هم پایان غافلگیرم کرد. انتظار اون اتفاقی که برای چارلی افتاده بود رو...
-
One call away
دوشنبه 22 دی 1404 16:02
یه بار که نمیدونم از چی بهش نق زده بودم، این آهنگ رو برام فرستاد. One call away از Charlie Puth. میخواست بهم یادآوری کنه که من فقط یه تماس ازت دورم. یه تماس و من کنارتم. این روزها رو پیشبینی نمیکردی عزیزم...
-
Hi...
جمعه 19 دی 1404 18:21
دوباره برگشتم اینجا...توی زمانی متفاوت از موقعی که اینجا رو ساختم و به دلیلی کاملا یکسان نت ملی شده برخلاف قبل اینبار عصبانی و بیقرار نیستم، حتی با اینکه دلیل خوبی برای اینکه عصبانی و بیقرار باشم دارم وجود کسی که نمیتونه باهام تماس بگیره و ازم خبری نداره چون توی دنیای آزاد زندگی میکنه احتمالا ترسیده، دلش برام تنگ...
-
...
سهشنبه 27 اسفند 1398 00:50
وقتی برای یه پستی ذوق دارم و انقدر سنگ جلوی پام میندازی که نتونم پستش کنم ازت متنفر میشم بلاگاسکای
-
177
شنبه 24 اسفند 1398 20:38
چرا بهجای اینکه ما جنبهمون رو بالا ببریم شما شعورتون رو بالا نمیبرید؟
-
175
شنبه 24 اسفند 1398 03:18
کاش این مقدار از شعوری که من موقع نوشتن توی یه وبلاگ خصوصی که هیچکس رمزشو نداره بخرج میدادم رو بقیه یه درصدش رو استفاده میکردن..فقط یه درصد. دنیا قطعا جای بهتری میشد.
-
Chances
شنبه 24 اسفند 1398 00:17
یه دورهای قرار بود با این آهنگ یه فنفیکِ zen x mc بنویسم... ولی خب حسش رفت.
-
و تو تازه اینو فهمیده باشی
شنبه 24 اسفند 1398 00:13
داشتن یه دوستی که به مردم به چشم نمونهی آزمایشگاهیش نگاه کنه چه حسی داره؟
-
168
پنجشنبه 22 اسفند 1398 03:26
خب، یوتیوب امشب برام بدون فیلترشکن باز شد :)) امیدوارم همیشگی باشه
-
و مهمتر از همه، تلگرام
چهارشنبه 21 اسفند 1398 00:41
تجربهی اسپاتیفای بدون فیلترشکن رو برای یوتیوب، توییتر و مانگاگو آرزو میکنم.
-
چون همیشه میگه این آت و آشغالا چیه
دوشنبه 19 اسفند 1398 02:14
ولی من هیچ فکر نمیکردم که بابا هم چیپس بخوره.
-
164
دوشنبه 19 اسفند 1398 02:13
دلم بازم چیپس سرکهنمکی میخواد.
-
Atarashi page
شنبه 17 اسفند 1398 05:33
-
بهترین انیمهی عمرم رو
جمعه 16 اسفند 1398 23:58
کاش بجای انیمههایی که میبینم بشینم یبار دیگه کامل گینتاما رو ببینم
-
انقدر به بچه فحش دادم
جمعه 16 اسفند 1398 01:39
و حدس بزن چی؟ من تا الان فکر میکردم سینگئه که اش رو میکشه...
-
گمنه
جمعه 16 اسفند 1398 01:38
با سارا بانانافیش رو تموم کردیم و فکر کنم دیگه هیچوقت باهام انیمه نبینه :)
-
Moon
سهشنبه 13 اسفند 1398 20:55
چطور کلماتی که نمیشناسی انقدر عمیق به قلبت نفوذ میکنند؟
-
Nobody's perfect
سهشنبه 13 اسفند 1398 01:39
یکسری "سخن بزرگان" داشتم که برای مواقعی بود که یک نفر توهینی میکنه. واکنش، احساس و طرز فکری که اون لحظه باید داشته باشی. و الان فکر میکنم اون لحظهای که اون شخص داشته این سخن بزرگان رو مینوشته، یه نفر بهشدت بهش توهین کرده و اون درحالی اینو مینوشته که دستش میلرزیده و زیر لب فحش میداده. جملاتی مثل...
-
مسالمتآمیز
یکشنبه 11 اسفند 1398 01:03
فکر میکنم اینهمه نامهربان بودن نسبت به آدما نیازی نیست واقعا... امروز، طبق معمول، داشتم تمام موقعیتهایی که به نحوی بهم توهین شده بود رو تو ذهنم مرور میکردم، و جوابشون رو میدادم، و الان فکر میکنم چقدر این بی معناست. چه اهمیتی داره واقعا؟ چه اهمیتی داره که بقیه فکر میکنن من احمقم، ترسوام، خیالپرداز و...